روزی روزگاری دخترکی بود که به تنها آینده نگری اش رسیده بود ولی از آن رو که چند قدم جلوتر از آینده را ندیده بود هدفی نداشت.حال پس از چندین سال هم که سرش به سنگی خورده بود تا هدف های بیشتری داشته باشد و البته هدف هایی بس مفید...هی جاده پر از سنگ و شیب و گاهی هم برهوت...این دخترک هم تو این روزا باز به شب زنده داری قبلی اش برگشته و هی فکر میکند و هی فکر میکند و هی فکر میکند ولی این راه هموارتر نمی شود.پس باید به دل جاده بزند...تنها امید دخترک این راه ناهموار و انتهای زیبای جاده ای است که تصور کرده.تمام تلاشش را به کار می بندد و توکل می کند.باشد که روزی به انتهای یکی از این جاده ها برسد و موفق شود و هی از فرط خوشحالی نداند که باید چه کند.مثل الان :)
این یه اتمام حجته با خودم.راهم اگرچه طولانی و سخته ولی حتی اگه تهش به اون زیبایی آخرش هم نرسم کلی تجربه جمع کردم.خیلی خیلی بهتر از کنار کشیدن و به انتهای جاده نرسیدن هاست.حداقل میفهمی آخر این راه با این راه حل ها چی میشه.
خدایا به امید خودت
موفقيت، مساوي با رسيدن به هدف نيست، بلكه خود سفر است.(جان ماکسول)
برچسب:
نویسنده: آریا مرادی