خرید بک لینک
گاهی حس میکنم به مرگ نزدیکم

و گاهی برعکس تمام_من می شود دوست داشتن زندگی

خوب بودن را دوست دارم ولی گاهی لبریز میشوم از ناخوشی

پریدن در کنار حوض آب...

افتادن برگ درخت...

تابیدن خورشید سوزناک...

راه رفتن روی کناره جوی آب...

گوش دادن به موسیقی جهان...

صدای آواز پرنده ها...

خش خش برگ ها...

حس زندگی دربرابر

خستگی...

استخوان درد...

شنیدن صدای گرومب گرومب قلب...

دویدن و فرار...

گاهی دلم میخواهد همین قدر که زندگی را با وضوح میبینم

در اوج تیز دیدن...

عینکم را بردارم...

و سرخوشانه بدون هیچ دقتی به اطراف بدوم تا دور دست ها...

جایی برای من و خدا...

آرام و بی دغدغه...

به دور از حس تلخ زندگی این روزها...

شاید به دور از حس خوب این روزهای پاییز..

همه خوب و بد زندگی را رها کنم و بروم...

گوشه ای دنج برای من و خدا...

برچسب: آرام و خروش, نویسنده: آریا مرادی تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 22:34

صفحه بندی